گزارش
سمیرا قاسمی -یکی از مهمترین عوامل تعیینکننده سرنوشت جنگهای بزرگ در جهان معاصر، صرفاً توان نظامی طرفین نیست؛ بلکه میزان همراهی افکار عمومی با تصمیم دولتها برای ورود به جنگ و تداوم آن است. تجربه آمریکا در جنگ ویتنام و عراق نشان داده است که حتی برخورداری از برتری نظامی، فناوری پیشرفته، قدرت اقتصادی و توان عملیاتی گسترده، لزوماً به معنای برخورداری از حمایت پایدار جامعه نیست. مسئله اصلی این است که چرا جامعه آمریکا در برابر ورود به یک جنگ جدید، بهویژه جنگی با ایران، واکنش منفی نشان میدهد و این مخالفت چه نسبتی با تجربههای تلخ و پرهزینه گذشته دارد؟ برای پاسخ به این پرسش باید میان سه موضوع تفاوت قائل شد: مخالفت با اصل جنگ، مخالفت با شیوه مدیریت جنگ و مخالفت با هزینههای اقتصادی و انسانی آن. این سه عامل ممکن است همزمان عمل کنند، اما الزاماً یکسان نیستند. جنگ ویتنام؛ وقتی طولانیشدن جنگ، اعتماد جامعه را از بین برد جنگ ویتنام یکی از مهمترین نمونههای تاریخی شکست یک قدرت نظامی در جلب رضایت جامعه خود برای ادامه جنگ است. آمریکا در دهه ۱۹۶۰ با هدف جلوگیری از گسترش نفوذ کمونیسم وارد مداخلهای گسترده در ویتنام شد. در ابتدا بخش قابلتوجهی از افکار عمومی از این تصمیم حمایت میکرد، اما با گذشت زمان، افزایش تلفات، طولانیشدن عملیات نظامی و تردید درباره امکان پیروزی، حمایت عمومی بهشدت کاهش یافت. بر اساس بررسی مرکز پژوهشی پیو از دادههای تاریخی نظرسنجی گالوپ، در مارس ۱۹۶۶ تنها ۲۶ درصد آمریکاییها معتقد بودند اعزام نیرو به ویتنام اشتباه بوده است. این رقم در اوت ۱۹۶۸ از ۵۰ درصد عبور کرد و در ژانویه ۱۹۷۳ به حدود ۶۰ درصد رسید. به بیان دیگر، جنگی که در ابتدا با توجیه دفاع از امنیت ملی و مقابله با گسترش کمونیسم آغاز شده بود، بهتدریج به مسئلهای مناقشهبرانگیز در داخل آمریکا تبدیل شد. مهمترین دلایل نامحبوبشدن جنگ ویتنام عبارت بودند از: الف) فاصله میان وعده پیروزی و واقعیت میدان جنگ دولتهای آمریکا بارها از پیشرفت عملیات و نزدیکبودن پیروزی سخن میگفتند، اما تصاویر جنگ و گزارشهای میدانی با این وعدهها همخوانی نداشت. جامعه آمریکا بهتدریج با این پرسش روبهرو شد که اگر پیروزی نزدیک است، چرا جنگ همچنان ادامه دارد و چرا هر سال نیروهای بیشتری به منطقه اعزام میشوند؟ ب) تلفات انسانی و سربازگیری اجباری اعزام جوانان آمریکایی به جبهههای جنگ، بهویژه از طریق نظام سربازگیری اجباری، مخالفتهای گستردهای ایجاد کرد. خانوادهها نمیپذیرفتند که فرزندانشان در جنگی طولانی و با اهدافی که برای بسیاری از شهروندان روشن نبود، جان خود را از دست بدهند. ج) نقش رسانهها و تصاویر تلویزیونی ویتنام از نخستین جنگهایی بود که تصاویر خشونت و تلفات آن بهطور گسترده وارد خانههای مردم شد. تصاویر سربازان کشتهشده، بمبارانها و قربانیان غیرنظامی، فاصله میان روایت رسمی دولت و تجربهای را که مردم از طریق رسانهها مشاهده میکردند، آشکار ساخت. د) رسوایی پنهانکاری دولت افشای اسناد پنتاگون در سال ۱۹۷۱ نشان داد که دولتهای مختلف آمریکا درباره ابعاد، اهداف و چشمانداز جنگ، اطلاعاتی را از افکار عمومی پنهان کردهاند. این موضوع فقط مخالفت با جنگ را افزایش نداد؛ بلکه به اعتماد عمومی به دولت نیز آسیب زد. هـ) هزینههای اقتصادی و اجتماعی تأمین هزینههای جنگ، در کنار مشکلات اقتصادی داخلی، به یکی از محورهای انتقاد تبدیل شد. بخش بزرگی از جامعه این سؤال را مطرح میکرد که چرا باید منابع کشور صرف جنگی فرسایشی شود، در حالی که مسائل اجتماعی و اقتصادی داخل آمریکا همچنان حلنشده باقی ماندهاند. نتیجه تاریخی جنگ ویتنام صرفاً خروج نیروهای آمریکایی در سال ۱۹۷۳ نبود؛ بلکه شکلگیری نوعی بیاعتمادی عمیق نسبت به تصمیمگیریهای جنگی دولت بود؛ پدیدهای که بعدها در ادبیات سیاسی آمریکا با عنوان «سندرم ویتنام» شناخته شد. جنگ عراق؛ از اجماع اولیه تا بحران اعتماد عمومی جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ با ادعای وجود سلاحهای کشتارجمعی و ضرورت مقابله با تهدید امنیتی رژیم صدام حسین آغاز شد. در فضای پس از حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، بخش بزرگی از جامعه آمریکا آماده پذیرش اقدامات نظامی دولت جورج بوش بود. اما با گذشت زمان، جنگ عراق نیز به یکی از نامحبوبترین مداخلات نظامی آمریکا تبدیل شد. مرکز پژوهشی پیو در بررسی روند افکار عمومی آمریکا نشان میدهد که در مارس ۲۰۰۳ تنها حدود ۲۲ درصد آمریکاییها حمله به عراق را تصمیمی اشتباه میدانستند. این میزان تا دسامبر ۲۰۰۵ به حدود ۴۸ درصد رسید و در فوریه ۲۰۰۷ به ۵۴ درصد افزایش یافت. چرا جنگ عراق به تجربهای نامحبوب تبدیل شد؟ 1. اثباتنشدن ادعای اصلی جنگ: پس از اشغال عراق، ذخایر ادعایی سلاحهای کشتارجمعی که یکی از مهمترین توجیهات جنگ بود، پیدا نشد. این مسئله اعتبار دولت بوش و توجیه اولیه مداخله را بهشدت زیر سؤال برد. 2. نبود چشمانداز روشن برای پایان جنگ: دولت آمریکا نتوانست در مدت کوتاهی ثبات و امنیت را در عراق برقرار کند. درگیریهای فرقهای، ناامنی و گسترش خشونت، تصویر پیروزی سریع را از بین برد. 3. هزینههای سنگین انسانی و مالی: کشته و مجروحشدن نیروهای آمریکایی، هزینههای هنگفت نظامی و تعهد بلندمدت واشنگتن در عراق، فشار افکار عمومی را افزایش داد. 4. رسواییهای اخلاقی و حقوق بشری: انتشار تصاویر شکنجه زندانیان در زندان ابوغریب، به اعتبار اخلاقی آمریکا لطمه زد و انتقادهای داخلی و بینالمللی را تشدید کرد. 5. شکاف سیاسی در جامعه آمریکا: جنگ عراق به موضوعی حزبی تبدیل شد. مخالفت با جنگ در میان دموکراتها بسیار بیشتر بود، در حالی که بخش بزرگی از جمهوریخواهان همچنان از تصمیم اولیه حمایت میکردند. بررسی پیو در سال ۲۰۰۶ نشان میداد ۷۳ درصد دموکراتها جنگ عراق را تصمیمی اشتباه میدانستند، در حالی که این میزان در میان جمهوریخواهان فقط ۱۴ درصد بود. با این حال، حتی در میان جمهوریخواهان نیز نگرانی درباره روند جنگ و نبود برنامه روشن برای پایان آن افزایش یافته بود. این تجربه یک درس مهم داشت: حمایت سیاسی اولیه از جنگ، حتی اگر گسترده باشد، تضمینی برای استمرار آن نیست. مردم ممکن است در آغاز یک عملیات نظامی با دولت همراه شوند، اما وقتی دلایل اولیه جنگ زیر سؤال برود و هزینهها افزایش یابد، همان حمایت میتواند به مخالفت جدی تبدیل شود. جنگ با ایران؛ چرا مخالفت عمومی با سرعت بیشتری شکل گرفته است؟ بر اساس دادههای ارائهشده در گزارش نورنیوز ، حمایت خالص افکار عمومی آمریکا از جنگ ایران از منفی ۱۳ درصد در نخستین نقطه ثبتشده به منفی ۳۲ درصد رسیده است؛ در حالی که پایینترین سطح ثبتشده برای جنگ ویتنام منفی ۳۱ درصد و برای جنگ عراق منفی ۱۴ درصد بوده است. منظور از حمایت خالص، تفاوت میان درصد موافقان و مخالفان جنگ است؛ بنابراین عدد منفی ۳۲ به معنای مخالفت ۳۲ درصدی کل جامعه نیست، بلکه نشان میدهد سهم مخالفان ۳۲ واحد درصد بیشتر از موافقان است. این ارقام یک تفاوت مهم را نشان میدهند: جنگ ایران در مدت بسیار کوتاهتری نسبت به ویتنام و عراق با سطح بالایی از مخالفت عمومی روبهرو شده است. اما چرا؟ الف) جامعه آمریکا دیگر آمادگی پذیرش جنگهای بیپایان را ندارد پس از تجربه ویتنام، عراق و افغانستان، بخش مهمی از جامعه آمریکا نسبت به ورود کشور به جنگهای طولانی و بدون چشمانداز روشن بدبین شده است. در واقع، مسئله فقط ایران نیست؛ بلکه نوعی خستگی راهبردی در جامعه آمریکا شکل گرفته است. شهروندان آمریکایی میپرسند نتیجه نهایی مداخله نظامی چیست و چه تضمینی وجود دارد که این جنگ به یک بحران چندساله تبدیل نشود؟ ب) نگرانی از گسترش جنگ و ورود به یک بحران منطقهای ایران از نظر جغرافیایی، سیاسی و راهبردی با عراق و ویتنام تفاوتهای مهمی دارد. هرگونه جنگ گسترده با ایران میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای دو کشور داشته باشد و امنیت خلیج فارس، مسیرهای انتقال انرژی و ثبات منطقه را تحت تأثیر قرار دهد. این موضوع برای جامعه آمریکا اهمیت اقتصادی مستقیم دارد؛ زیرا افزایش تنش در منطقه میتواند به افزایش قیمت انرژی، تورم و فشار بر هزینه زندگی خانوارها منجر شود. نظرسنجی رویترز/ایپسوس در اوت ۲۰۲۶ نشان داد فقط ۳۵ درصد آمریکاییها از جنگ حمایت میکنند و ۵۰ درصد معتقدند اقدام نظامی آمریکا در ایران باعث بیثباتی بیشتر خاورمیانه خواهد شد؛ در مقابل، تنها ۱۷ درصد انتظار افزایش ثبات را دارند. ج) تردید درباره اهداف واقعی و امکان دستیابی به نتیجه یکی از مهمترین عوامل نامحبوبشدن جنگهای آمریکا، نبود تناسب میان اهداف اعلامشده و نتایج واقعی است. اگر دولت آمریکا از نابودی یک تهدید مشخص سخن بگوید، اما نتواند زمان، هزینه و نتیجه نهایی عملیات را روشن کند، افکار عمومی بهتدریج نسبت به ضرورت ادامه جنگ تردید خواهد کرد. این مسئله در جنگ عراق و ویتنام نیز وجود داشت و اکنون میتواند یکی از عوامل اصلی کاهش حمایت عمومی از جنگ با ایران باشد. د) تغییر اولویتهای اقتصادی شهروندان آمریکایی برای بسیاری از شهروندان آمریکایی، مشکلات اقتصادی، هزینه مسکن، درمان، اشتغال، مالیات و قیمت سوخت، اولویتهایی ملموستر از اهداف ژئوپلیتیک دولت هستند. در چنین شرایطی، جنگ خارجی زمانی با مخالفت جدی روبهرو میشود که مردم احساس کنند هزینه آن مستقیماً به زندگی روزمرهشان منتقل شده است. افزایش قیمت بنزین و نگرانی از اختلال در بازار جهانی انرژی، میتواند مخالفت با جنگ را حتی در میان گروههایی که در ابتدا از اقدام نظامی حمایت کردهاند، افزایش دهد. هـ) تردید در کارآمدی تصمیمگیری سیاسی جامعه آمریکا امروز با حساسیت بیشتری درباره تصمیمات رئیسجمهور و پیامدهای سیاست خارجی قضاوت میکند. اگر اهداف جنگ تغییر کنند، وعده پایان سریع محقق نشود یا هزینههای آن افزایش یابد، مسئله از یک تصمیم نظامی به بحران اعتماد سیاسی تبدیل میشود. نظرسنجی مرکز پژوهشی پیو که در ۲۸ سپتامبر تا ۴ اکتبر ۲۰۲۶ انجام شده، نشان میدهد ۶۵ درصد آمریکاییها از نحوه مدیریت جنگ با ایران توسط دونالد ترامپ ناراضی بودهاند و فقط ۳۳ درصد عملکرد او را تأیید کردهاند. همچنین ۵۲ درصد اعتماد چندانی به تحقق اهداف دولت در این جنگ نداشتهاند. البته باید توجه داشت که جنگ ایران هنوز از نظر تاریخی در مرحلهای متفاوت از دو جنگ دیگر قرار دارد. بنابراین نمیتوان صرفاً بر اساس میزان مخالفت اولیه یا نظرسنجیهای یک مقطع، سرنوشت نهایی آن را با ویتنام و عراق یکسان دانست. تفاوت مهم دیگر این است که در جنگ ویتنام، مخالفت با جنگ بهتدریج در طول سالها شکل گرفت؛ در عراق نیز افکار عمومی پس از مشخصشدن مشکلات اشغال و ناکامی در یافتن سلاحهای کشتارجمعی تغییر جهت داد. اما در مورد ایران، بخش قابلتوجهی از جامعه آمریکا از همان مراحل ابتدایی با اقدام نظامی مخالف بوده است. پیامدهای داخلی جنگ نامحبوب برای دولت آمریکا نامحبوبشدن جنگ فقط یک مسئله نظرسنجی نیست؛ بلکه میتواند به یک بحران سیاسی و انتخاباتی تبدیل شود. ۱. کاهش سرمایه سیاسی رئیسجمهور رئیسجمهوری که جنگ را آغاز میکند، عملاً بخشی از اعتبار سیاسی خود را به نتیجه آن گره میزند. اگر جنگ به اهداف اعلامشده نرسد، هزینه سیاسی آن میتواند به سایر حوزههای عملکرد دولت نیز سرایت کند. ۲. افزایش فشار کنگره برای توقف جنگ وقتی مخالفت عمومی افزایش پیدا میکند، نمایندگان کنگره نیز با فشار بیشتری از سوی رأیدهندگان روبهرو میشوند. در چنین شرایطی، موضوعاتی مانند بودجه نظامی، اختیارات رئیسجمهور برای ادامه عملیات و ضرورت مذاکره برای پایان جنگ اهمیت بیشتری پیدا میکنند. ۳. شکاف در ائتلاف سیاسی حامی دولت یکی از مهمترین نشانههای فرسایش حمایت از جنگ، کاهش همراهی پایگاه سیاسی خود دولت است. بر اساس نظرسنجی کوئینیپیاک در ۲۹ ژوئیه ۲۰۲۶، ۶۰ درصد رأیدهندگان آمریکایی با اقدام نظامی علیه ایران مخالف و ۳۴ درصد موافق بودند. همچنین ۷۴ درصد با اعزام نیروهای زمینی آمریکا به ایران مخالفت کردند. نکته مهمتر اینکه ۶۶ درصد پاسخدهندگان معتقد بودند هزینههای جنگ برای آمریکا بیشتر از منافع آن بوده است. حتی در میان جمهوریخواهان نیز مخالفت با اعزام نیروی زمینی به ایران قابلتوجه بود. ۴. افزایش قدرت جریانهای مخالف مداخله نظامی جنگ نامحبوب میتواند به تقویت جریانهای سیاسی و اجتماعی مخالف مداخله نظامی منجر شود. این جریانها ممکن است از طیفهای مختلف سیاسی تشکیل شوند؛ از مخالفان سنتی جنگ گرفته تا کسانی که نگران اقتصاد، امنیت ملی یا اعتبار بینالمللی آمریکا هستند. در چنین فضایی، مخالفت با جنگ لزوماً به معنای حمایت از طرف مقابل نیست. ممکن است شهروندی با سیاستهای جمهوری اسلامی ایران مخالف باشد، اما همزمان حمله نظامی آمریکا را نیز اقدامی پرهزینه و غیرضروری بداند. درسهایی که تجربه ویتنام و عراق برای سیاستگذاران آمریکا دارد تجربه تاریخی این دو جنگ چند واقعیت مهم را پیش روی تصمیمگیران آمریکایی قرار میدهد: - برتری نظامی، تضمینکننده پیروزی سیاسی نیست. ممکن است کشوری در میدان نبرد دستاوردهای نظامی داشته باشد، اما نتواند اهداف سیاسی خود را محقق کند. - افکار عمومی سرمایهای محدود و شکننده است. حمایت اولیه مردم از جنگ، با افزایش تلفات و هزینهها میتواند بهسرعت از بین برود. - صداقت دولت با جامعه اهمیت حیاتی دارد. هرگونه تناقض میان وعدههای رسمی و واقعیتهای میدانی، اعتماد عمومی را تضعیف میکند. - جنگ بدون راهبرد خروج، به بحران سیاسی تبدیل میشود. آغاز جنگ ممکن است با تصمیمی نسبتاً سریع انجام شود، اما پایاندادن به آن بسیار پیچیدهتر است. - هزینههای اقتصادی جنگ از مرزهای نظامی فراتر میرود. افزایش قیمت انرژی، تورم و فشار بر بودجه عمومی، مستقیماً بر زندگی شهروندان اثر میگذارد. از این منظر، جنگ ایران میتواند برای آمریکا آزمونی دشوارتر از برخی مداخلات نظامی گذشته باشد؛ نه به این معنا که نتیجه آن از پیش مشخص است، بلکه به این دلیل که جامعه آمریکا پیشاپیش نسبت به هزینههای جنگ، امکان گسترش آن و نبود چشمانداز روشن برای پایان درگیری حساسیت نشان داده است. جنگی که میتواند در داخل آمریکا به مسئلهای بزرگتر از میدان نبرد تبدیل شود تجربه ویتنام و عراق نشان میدهد که یکی از مهمترین آسیبپذیریهای قدرت نظامی آمریکا، وابستگی تصمیمات جنگی آن به میزان تحمل و همراهی افکار عمومی است. در ویتنام، طولانیشدن جنگ، افزایش تلفات، پنهانکاری دولت و فاصله میان وعده پیروزی و واقعیت میدان، حمایت عمومی را از بین برد. در عراق نیز اثباتنشدن ادعای وجود سلاحهای کشتارجمعی، ناامنی گسترده، هزینههای اقتصادی و نبود برنامه روشن برای خروج، اعتبار سیاسی دولت آمریکا را تضعیف کرد. اکنون در مورد ایران، نشانههایی از تکرار این الگو، آن هم با سرعت بیشتر، مشاهده میشود. بر اساس نظرسنجیهای منتشرشده در سال ۲۰۲۶، بخش قابلتوجهی از جامعه آمریکا نهتنها درباره ضرورت جنگ تردید دارد، بلکه نسبت به توان دولت برای دستیابی به اهداف آن نیز بدبین است. این بدبینی زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که مخالفت با جنگ از مرزهای حزبی عبور کند و به بخشی از پایگاه سیاسی دولت نیز سرایت کند. در واقع، مسئله برای دولت آمریکا فقط این نیست که چگونه یک عملیات نظامی را پیش ببرد؛ بلکه این است که چگونه میتواند جامعهای را که نگران تلفات، هزینههای اقتصادی، گسترش بحران و آینده نامعلوم جنگ است، همچنان با خود همراه نگه دارد. جنگها همیشه در میدان نبرد تعیین تکلیف نمیشوند؛ گاهی پیش از آنکه نتیجه نظامی آنها مشخص شود، مشروعیت سیاسیشان در داخل کشور آغازکننده جنگ از بین میرود. تجربه ویتنام و عراق نشان داده است که وقتی جامعه به این نتیجه برسد که هزینه جنگ از منافع آن بیشتر است، حتی قدرتمندترین دولتها نیز برای ادامه آن با محدودیتهای جدی روبهرو میشوند. این شاید مهمترین پیام تحولات افکار عمومی آمریکا درباره جنگ با ایران باشد.