کائنات احتمال توافق عادلانه و متوازن در ژنو را بررسی می کند
نقطه عطف تاریخی
حمیرا بندپی- دیروزعراقچی تأکید کرد که با ابتکارات واقعی برای دستیابی به توافقی عادلانه و متوازن به ژنو رفته است و آنچه مطلقاً در دستور کار نیست: تسلیم در برابر تهدیدهاست.
در حالی که تهران بر ضرورت تسریع در روند رفع تحریمها تاکید دارد، تداوم بیاعتمادی و اظهارات متناقض مقامات کاخ سفید به ویژه شخص دونالد ترامپ، مسیر توافق را به آزمونی برای اراده سیاسی و توان مدیریت زمان در دیپلماسی تبدیل کرده است.
اتهام «خرید زمان» در سالهای اخیر به یکی از ابزارهای ثابت فشار سیاسی علیه ایران در روند مذاکرات هستهای تبدیل شده است؛ اتهامی که از سوی ایالات متحده و رژیم اسرائیل و رسانههای نزدیک به آنها بارها تکرار شده و هر بار با نزدیک شدن به مقاطع حساس گفتوگوها، پررنگتر از گذشته در فضای رسانهای و دیپلماتیک مطرح میشود.
این روایت تلاش دارد روند مذاکرات را نه بهعنوان یک فرآیند پیچیده و چندلایه دیپلماتیک، بلکه در قالب تاکتیکی برای فرسایش زمان و تغییر موازنهها تصویر کند. در چنین چارچوبی، مفهوم «زمان» از یک متغیر فنی در گفتوگوها، به یک مؤلفه سیاسی و تبلیغاتی بدل میشود که میتواند بر افکار عمومی، محاسبه تصمیمگیران و حتی فضای چانهزنی تاثیر بگذارد.
در سوی دیگر میدان، ایران این اتهام را فاقد مبنای منطقی میداند و بر این نکته تاکید دارد که عوامل بازدارنده زیادی در برابر هرگونه تعلل از سوی طرف ایرانی وجود دارد که هرکدام قابل تامل است. از این منظر، جدال بر سر «خرید زمان» بیش از آنکه بازتاب واقعیت میدانی مذاکرات باشد، بخشی از رقابت گستردهتر روایتها در صحنه دیپلماسی معاصر است.
زمان در دیپلماسی؛ ابزار فشار یا ضرورت فنی؟
در هر فرآیند مذاکره پیچیده، «زمان» صرفا یک عامل سیاسی نیست، بلکه بخشی از الزامهای فنی گفتوگوهاست. پرونده هستهای ایران از معدود موضوعاتی است که همزمان ابعاد حقوقی، فنی، امنیتی و اقتصادی را در بر میگیرد. تنظیم هر بند توافق در چنین پروندهای نیازمند محاسبه دقیق پیامدهای متقابل و پیشبینی سناریوهای اجرایی است؛ امری که ذاتا زمانبر است و نمیتوان آن را به سطحی از شتابزدگی تقلیل داد.
از سوی دیگر، ساختار چندلایه و درهمتنیده تحریمهای ایالات متحده علیه ایران، پیچیدگی هر مذاکره برای رفع آنها را دوچندان کرده است. تحریمها صرفا محدود به یک فرمان اجرایی یا یک قانون مشخص نیستند، بلکه شبکهای از مقررات کنگره، دستورهای اجرایی، تحریمهای ثانویه و محدودیتهای بانکی و مالی را شامل میشوند. باز کردن این گرهها نیازمند حضور کارشناسان اقتصادی، مالی و حقوقی است تا مشخص شود کدام تحریمها قابل تعلیق یا لغو هستند و سازوکار راستیآزمایی رفع آنها چگونه تعریف میشود. در بُعد هستهای نیز موضوع فقط یک تصمیم سیاسی نیست. مسائل مرتبط با سطح غنیسازی، تعداد و نوع سانتریفیوژها، نحوه نظارتها و چارچوب همکاریهای فنی، همگی مستلزم برگزاری جلسات تخصصی با حضور کارشناسان مجرب فنی است. توافق بر سر این جزئیات، بدون بررسیهای دقیق و تبادل دادههای فنی امکانپذیر نیست و طبیعتاً به زمان نیاز دارد. ساسان کریمی، عضو هیات علمی دانشگاه تهران و معاون امور جهانی موسسه «پایاب» در این رابطه گفت: «به نظر می رسد از ابتدا در طیف مخالفان مذاکره و توافق ایران و ایالات متحده این تلاش وجود داشت که به ترامپ و حلقه نزدیکان او القا کنند که ایران به دنبال خریدن زمان است. در عین حال میدانیم که مذاکرات فنی که لااقل در دو بعد حقوقی و مهندسی در این گفتوگوهای مذکور موضوعیت دارند، فرآیند رسیدن به نتیجه را کند میکنند.»
وی تاکید کرد: «هر توافقی که محتوایی باشد لاجرم نیاز به کار کارشناسی دارد چرا که منافع لااقل یک ملت در هر بند موضوع بحث است و مذاکره کننده نمیتواند به سادگی از آن عبور کند. مگر اینکه یک توافق عمداً کم جزئیات مبنای عمل ایران و ایالات متحده قرار گیرد که بتواند با نشان دادن اراده سیاسی طرفین مذاکرات را به مسیر صحیح هدایت کند. این توافق البته میتواند در کوتاه مدت به دست آید ولی رسیدن به نتیجه نهایی در یک بازه چند ماهه قابل تصور است. باید ذکر کنم که این نتیجه نهایی و بر هم نخوردن توافق کم جزییات اولیه تنها در صورت بازنمایی یک افق مشترک و نیز حمایت هر دو طرف از دستاورد مشترک است که قابل به دست آمدن است.»
تجربه مذاکرات منتهی به برجام نیز نشان میدهد که حتی در شرایطی که اراده سیاسی برای توافق وجود داشت، گفتوگوها هفتهها به طول انجامید. وزرای امور خارجه کشورهای طرف مذاکره برای مدتهای طولانی در وین مستقر بودند تا بتوانند بر سر جزئیات فنی و حقوقی به جمعبندی برسند. این سابقه تاریخی نشان میدهد که زمان در چنین پروندهای نه الزاما نشانه تعلل، بلکه بخشی اجتنابناپذیر از مسیر رسیدن به توافقی پایدار و قابل اجراست.
روایتسازی سیاسی در واشنگتن و تلآویو
در ادبیات سیاسی ایالات متحده و اسرائیل، اتهام «خرید زمان» اغلب در مقاطع حساس مذاکرات برجسته میشود. این روایت، تلاش دارد ایران را بهعنوان بازیگری معرفی کند که از فرآیند دیپلماتیک برای پیشبرد اهداف دیگر بهره میگیرد و در نتیجه تصویر غیرمتعهدانهای از تهران ارائه دهد. غربیها تجربه طولانی در روایتسازی به نفع خود و ایجاد blame game دارند. این رویکرد شامل شکلدهی به افکار عمومی داخلی و بینالمللی، برجسته کردن نقاط ضعف طرف مقابل و پیشداوری درباره نیتهاست. به کمک این روش، میتوان هم فضای سیاسی و رسانهای را کنترل کرد و هم فشار بر طرف مقابل را افزایش داد، بدون آنکه الزاما به تغییر واقعی روند مذاکرات نیاز باشد. با توجه به این سابقه، تحرکات اخیر علیه ایران را میتوان پیشدرآمدی بر همان رویکردهای پیشین دانست. استفاده از ادبیات «خرید زمان» در رسانهها و فضای دیپلماسی، نه فقط بازتاب واقعیت مذاکرات، بلکه بخشی از یک استراتژی تکراری و هدفمند برای تقویت موضع غرب و مشروعیتبخشی به فشارهای سیاسی و اقتصادی محسوب میشود.
اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت امور خارجه در نشست خبری هفته گذشته خود در پاسخ به سوالی در خصوص این اتهام پرتکرار گفت: هرچه سریعتر، بهتر. ما با نگاهی نتیجهمحور وارد این مذاکرات شدهایم و برای ما زمان اهمیت دارد. بارها خدمت شما عرض کردهام که رفع تحریمهای ظالمانه برای ما موضوعی حیاتی است و هر روزی که این اتفاق زودتر رخ دهد، برای ما برد محسوب میشود. از این رو، گزاره بیمعنای «خرید زمان» اساساً در مورد ما مصداقی ندارد. وی ادامه داد: ما جدیت خود را در مذاکرات بارها نشان دادهایم. کافی است به سابقه مذاکرات نگاه کنید تا ببینید چه اتفاقاتی رخ داده است. من نیز در پنج دور قبلی، اگر خاطرتان باشد، همینجا اعلام کردم که ما تا این اندازه جدی هستیم که آمادگی داریم روزهای متوالی در محل مذاکرات بمانیم تا گفتوگوها به نتیجه برسد. این موضوع نشانگر جدیت ما، نشانگر حسن نیت ما و نشانگر این واقعیت است که برای تأمین منافع ملی ایران و رفع مشکلات و تحریمهای غیرقانونی تحمیلشده بر ملت ایران، قطعاً عجله داریم.
بقائی خاطرنشان کرد: اینکه بازه زمانی مذاکرات چه خواهد بود، واقعاً در حال حاضر نمیتوان درباره آن اظهار نظر کرد. ما تا این لحظه صرفاً یک دور مذاکراتی در این چند ماه داشتهایم. بنابراین باید منتظر ماند و با توجه به رویکردهای طرف مقابل، به یک جمعبندی روشنتر درباره ادامه مسیر دست پیدا کنیم.
بیاعتمادی انباشته؛ میراث دورههای پیشین مذاکرات
مذاکرات هستهای ایران و قدرتهای جهانی در بستری از بیاعتمادی تاریخی جریان دارد؛ بیاعتمادی که نه محصول یک رویداد مقطعی اما نتیجه انباشت تجربههای پیشین است. خروج یکجانبه ایالات متحده از توافق هستهای پیشین و ناتوانی طرفهای باقیمانده در جبران آثار آن، نقطه عطفی بود که نگاه ایران به ضمانتهای سیاسی و تعهدات طرف مقابل را بهطور بنیادین تغییر داد.
این بیاعتمادی فقط ریشه در پروندههای گذشته ندارد بلکه در دورهای اخیر مذاکرات نیز بازتولید شده است. تجربه جنگ ۱۲ روزه در میانه یکی از مقاطع حساس گفتوگوها، نمونهای روشن از همزمانی دیپلماسی و تنش میدانی بود؛ رخدادی که نشان داد حتی در زمانی که کانالهای مذاکره باز است، امکان بروز بحرانهای امنیتی وجود دارد. چنین تجربهای این پیام را به تهران منتقل کرد که مذاکرات الزاما سپری بازدارنده در برابر تشدید تنش نیست. از منظر ایران، این همزمانی جنگ و مذاکره، پرسشهای جدی درباره میزان هماهنگی طرفهای مقابل و اراده واقعی آنها برای حفظ مسیر دیپلماتیک ایجاد کرد. وقتی در میانه گفتوگوها، فضای منطقهای بهسمت درگیری نظامی میرود، طبیعی است که اعتماد به روند مذاکره تضعیف شود و احتیاط جای خوشبینی را بگیرد.
در چنین شرایطی، تاکید ایران بر ضرورت دریافت تضمینهای عینی و قابل اتکا، بیش از پیش معنا پیدا میکند. بیاعتمادی انباشته، مذاکره را از یک فرآیند سیاسی به یک معادله امنیتی تبدیل کرده است؛ معادلهای که در آن، هر بند توافق باید در برابر سناریوهای بدبینانه نیز تابآوری داشته باشد.
بنابراین، کندی نسبی روند مذاکرات یا وسواس در جزئیات، در این چارچوب قابل فهم است. تجربه جنگ ۱۲ روزه نشان داد که بدون رفع ریشههای بیاعتمادی و تفکیک واقعی مسیر دیپلماسی از ابزار فشار و تهدید، هر توافقی در معرض شکنندگی قرار خواهد داشت؛ واقعیتی که بر محاسبه ایران در ادامه مسیر گفتوگوها سایه انداخته است.
اظهارات متناقض ترامپ و سایه بیثباتی بر روند مذاکرات
اظهارات ضد و نقیض دونالد ترامپ در مورد موضوعات مورد بحث در مذاکرات، نقش قابل توجهی در تعیین سرعت و مسیر مذاکرات دارد. تناقض در مواضع او، از تهدید به اقدام نظامی گرفته تا سیگنالهای ظاهرا مذاکرهپذیر، باعث ایجاد عدم قطعیت در طرفهای مذاکرهکننده شده و فضای سیاسی و رسانهای را متاثر میکند. این رفتارها نه تنها بر تصمیمگیریهای فوری تیمهای دیپلماتیک تأثیر میگذارد، بلکه توانایی ایران و دیگر بازیگران برای برنامهریزی بلندمدت و پیشبینی نتایج مذاکرات را محدود میکند.
ساسان کریمی در این خصوص نیز خاطرنشان کرد که «مواضع دونالد ترامپ در خصوص موضوعات مختلف سیاست بین الملل و از جمله فقره ایران سیال است. او هم به طور خودخواسته این روش را اتخاذ کرده است و هم شخصیتاً اینچنین است. تأثیر فضای مجازی، رسانهای، اظهارات دیگران و از جمله مقامات ایرانی بر رویکردهای لحظهای وی کم نیست. البته به همان موضع هم نمیتوان مطمئن بود و ممکن است در اثر رخداد بعدی مجدداً تغییر ماهوی آن را شاهد باشیم. ولی در هر حال عقل حکم می کند که از این مشخصه آگاهانه و ناخودآگاه ترامپ با مدیریت رسانه ای و روانی استفاده صحیح شود و این حتماً از راه رجزخوانی گل درشت و نخ نما تأمین نخواهد شد.»
چشمانداز مذاکرات؛ سرعت، توقف یا بازتعریف مسیر؟
آینده مذاکرات ایران و قدرتهای جهانی، تابع مجموعهای از عوامل متغیر و پیچیده است که هم شامل اراده سیاسی و محاسبات راهبردی طرفها میشود و هم متاثر از تحولات منطقهای و بینالمللی است. سرعت یا کندی روند مذاکرات تنها به تصمیمهای لحظهای بستگی ندارد و محصول تعامل میان ظرفیتهای فنی، واقعیتهای اقتصادی و فشارهای سیاسی داخلی و خارجی است.
از نگاه ایران، دستیابی سریع به توافق هم با منافع ملی همسو است و هم ضرورت اقتصادی دارد چرا که رفع تحریمها میتواند به کاهش فشار اقتصادی، افزایش سرمایهگذاری و بهبود معیشت عمومی منجر شود. از سوی دیگر، تاخیر یا توقف مذاکرات، هزینههای سیاسی و اقتصادی مضاعف برای کشور به همراه دارد و بر اعتماد عمومی و موقعیت دیپلماتیک ایران سایه میاندازد.
با این حال، انعطاف و سازوکارهای طرف مقابل نیز تعیینکننده مسیر هستند. اگر آمریکاییها رویکردی مبتنی بر فشار یا تغییر قواعد بازی در میانه مذاکرات پیش بگیرند، امکان ادامه گفتوگوها به شکل سازنده کاهش مییابد و بحث بازتعریف مسیر و تجدیدنظر در چارچوب توافقها مطرح میشود. در مقابل، تعامل صادقانه و ارائه تضمینهای واقعی میتواند شانس تسریع و موفقیت مذاکرات را افزایش دهد.
میتوان گفت که مذاکرات جاری نه یک فرآیند خطی، بلکه یک مسیر چندلایه و پویا است. نتیجه نهایی بستگی مستقیم به توانایی طرفها در مدیریت زمان، تعامل با پیچیدگیهای فنی و اقتصادی و ایجاد اعتماد متقابل دارد. از این منظر، هر گونه دستاورد پایدار نیازمند ترکیبی از اراده سیاسی، ظرفیت فنی و دیپلماسی هوشمندانه است تا مسیر مذاکرات از مرحله تبادل مواضع به مرحله توافق عملیاتی و قابل اجرا منتقل شود.
هدف واقعی آرایش نظامی گسترده آمریکا در منطقه چیست؟
اعزام ناو هواپیمابر «جرالد فورد» و آمادهباش ارتش آمریکا برای عملیات احتمالی چندهفتهای علیه ایران، نشاندهنده راهبرد دوگانه واشینگتن مبتنی بر «فشار نظامی و دیپلماسی همزمان» است؛ راهبردی که هدف آن افزایش اهرم چانهزنی در مذاکرات و مهار توان راهبردی ایران محسوب میشود. همزمان، مذاکرات جدید با میانجیگری عمان در ژنو برنامهریزی شده، اما فشار اسرائیل، اختلافات داخلی آمریکا و تردیدهای نظامی، آینده توافق را نامطمئن کرده و احتمال سناریوهای محدود نظامی در صورت شکست دیپلماسی را افزایش داده است.
اعزام ناو هواپیمابر «یواساس جرالد فورد» به خاورمیانه، در چارچوب راهبرد تقویت حضور نظامی ایالات متحده در منطقه، نشانهای روشن از تداوم رویکرد «بازدارندگی سخت» واشنگتن در قبال ایران تلقی میشود. این اقدام در شرایطی صورت میگیرد که پیشتر نیز ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» بهعنوان بخشی از آرایش نظامی گستردهتر آمریکا در منطقه مستقر شده بود؛ آرایشی که هدف آن اعمال فشار راهبردی بر تهران و تقویت موقعیت چانهزنی آمریکا در تعاملات دیپلماتیک ارزیابی میشود.
به گزارش فرارو، کارشناسان حوزه خاورمیانه بر این باورند که اگرچه نشانههایی از تمایل ایران برای ورود به مسیر مذاکره و حتی ارائه برخی انعطافهای محدود مشاهده میشود، اما همزمانی این روند با تقویت بیسابقه حضور نظامی آمریکا، پیام متناقضی به همراه دارد. به بیان دیگر، همزمانی دیپلماسی با نمایش قدرت نظامی، فضای بیاعتمادی متقابل را تشدید کرده و مانع از شکلگیری یک چارچوب پایدار برای پیشبرد مذاکرات میشود. بهویژه آنکه فاصله میان دور نخست مذاکرات در مسقط و ادامه روند گفتوگوها، با افزایش آمادگیهای نظامی آمریکا همراه شده و این امر تردیدهایی جدی درباره اصالت و پایداری مسیر دیپلماتیک ایجاد کرده است.
بخش مهمی از تهدیدهای پیشروی مسیر دیپلماسی، به پویاییهای سیاسی و راهبردی خارج از چارچوب مستقیم مذاکرات بازمیگردد. بهطور خاص، فشارهای فزاینده اسرائیل بر دولت دونالد ترامپ برای اتخاذ گزینه نظامی و کنار گذاشتن مسیر مذاکرات، یکی از متغیرهای کلیدی تأثیرگذار بر آینده تعاملات ایران و آمریکا محسوب میشود. این فشارها، در چارچوب رقابتهای ژئوپلیتیکی گستردهتر و نگرانیهای امنیتی اسرائیل نسبت به برنامههای ایران، تلاش دارد جهتگیری سیاست خارجی واشنگتن را به سمت رویکرد تقابلیتر سوق دهد. در همین حال، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، ضمن ابراز امیدواری برای دستیابی به توافق با ایران، اعزام ناو هواپیمابر جرالد فورد را «اقدامی احتیاطی» توصیف کرده است. این موضعگیری نشان میدهد که واشنگتن در حال پیگیری یک راهبرد دوگانه است؛ راهبردی که ترکیبی از فشار نظامی و فرصت دیپلماتیک را بهمنظور افزایش اهرم نفوذ خود در مذاکرات دنبال میکند. در واقع، استقرار این ناو هواپیمابر نهتنها پیام بازدارندگی به ایران ارسال میکند، بلکه بهعنوان ابزار تقویت موقعیت چانهزنی آمریکا در میز مذاکره نیز عمل میکند. در سوی دیگر، مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، با اشاره به تشدید تنشها و تهدیدهای نظامی، بر نقش میانجیگرانه بازیگران منطقهای تأکید کرده است. به گفته او، رهبران کشورهایی مانند آذربایجان، ترکیه، عراق، مصر و عمان تلاش دارند از طریق کانالهای دیپلماتیک، از تشدید بحران جلوگیری کرده و مسیر حلوفصل اختلافات را در چارچوب منافع جمعی منطقه حفظ کنند.
همزمان، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، نیز تأکید کرده است که اگرچه دولت ترامپ دستیابی به توافق با ایران را ترجیح میدهد، اما تحقق چنین توافقی با دشواریهای جدی مواجه است. او همچنین از برنامهریزی برای برگزاری نشستهای جدید توسط نمایندگان ویژه آمریکا از جمله استیو ویتکوف و جارد کوشنر، خبر داده است. دور تازهای از مذاکرات میان ایالات متحده و ایران قرار است در شهر ژنو برگزار شود؛ گفتوگوهایی که به میزبانی سلطنت عمان انجام خواهد شد. عمان پیشتر نیز در اوایل همین ماه، نخستین دور این مذاکرات را در مسقط میزبانی کرده بود. سخنگوی وزارت امور خارجه سوئیس در گفتوگو با خبرگزاری «فرانس پرس» تأکید کرد: «سوئیس در هر زمان آماده است برای تسهیل گفتوگو میان ایالات متحده و ایران تلاش کند.» او همچنین اعلام کرد: «عمان میزبان مذاکرات میان ایالات متحده و ایران در ژنو خواهد بود». این مقام سوئیسی در ادامه با استقبال از برگزاری این مذاکرات تاکید کرد: «سوئیس از این گفتوگوها استقبال میکند و از آن حمایت میکند.» وی در عین حال بار دیگر تأکید کرد که کشورش همواره آمادگی دارد برای تسهیل گفتوگو میان واشینگتن و تهران نقشآفرینی کند.
آمریکا در آمادهباش برای عملیات چندهفتهای علیه ایران؛
همزمانی آرایش نظامی و تلاشهای دیپلماتیک
دو مقام آمریکایی بامداد شنبه در گفتوگو با خبرگزاری «رویترز» اعلام کردند که ارتش ایالات متحده در حال آمادهسازی خود برای احتمال اجرای عملیاتهای نظامی مداوم و چندهفتهای علیه ایران است؛ عملیاتی که در صورت صدور دستور از سوی رئیسجمهور دونالد ترامپ میتواند به اجرا گذاشته شود. به گفته این دو مقام، نیروهای آمریکایی در وضعیت آمادهباش قرار گرفتهاند تا در صورت صدور فرمان حمله از سوی ترامپ، عملیات را آغاز کنند؛ تحولی که میتواند به درگیریای بهمراتب خطرناکتر از تنشهایی منجر شود که دو کشور تاکنون تجربه کردهاند.
افشای این سطح از آمادگی نظامی، بر اهمیت تلاشهای دیپلماتیک جاری میان واشینگتن و تهران میافزاید؛ بهویژه در شرایطی که همزمان تجمع نیروهای نظامی و تبادل تهدیدها میان آمریکا و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر ادامه دارد. در ادامه این روند، مقامهای آمریکایی روز جمعه اعلام کردند که پنتاگون، یک ناو هواپیمابر اضافی به خاورمیانه اعزام خواهد کرد؛ اقدامی که هزاران نیروی نظامی، جنگندهها، ناوشکنهای مجهز به موشکهای هدایتشونده و دیگر توانمندیهای آتش را به منطقه اضافه خواهد کرد. این توانمندیها هم قابلیت اجرای عملیات تهاجمی دارند و هم برای مقابله با تهدیدهای احتمالی طراحی شدهاند.
ترامپ میان دیپلماسی و فشار
برای جنگ؛ جدال لابیها، کنگره و محاسبات نظامی بر سر مسیر ایران
اصرار دونالد ترامپ بر ادامه مسیر مذاکرات با تهران، با هدف دستیابی به توافقی که بتواند آن را بهعنوان «پیروزی راهبردی» معرفی کند، با فشارهای فزایندهای در درون ساختار سیاسی ایالات متحده مواجه شده است؛ فشارهایی که بهگفته برخی تحلیلگران، با هدف سوق دادن واشینگتن به سمت گزینه نظامی اعمال میشوند.
در صدر این فشارها، گروههای فشار حامی اسرائیل به ویژه آیپک قرار دارند؛ شبکهای که از نفوذ قابلتوجهی در ساختار تصمیمگیری آمریکا برخوردار است. این جریانها تلاش میکنند مسیر مذاکرات را محدود کرده و همزمان گزینه اقدام نظامی علیه ایران را بهعنوان یک ابزار فعال در دستور کار نگه دارند. در همین چارچوب، بنیامین نتانیاهو نیز تلاش کرده است با اتکا به این شبکههای نفوذ، واشینگتن را به اتخاذ موضعی سختگیرانهتر سوق دهد؛ تلاشی که بهویژه با هدف گنجاندن برنامه موشکی و نفوذ منطقهای ایران در هر توافق احتمالی دنبال میشود.
علاوه بر این، بخشی از نمایندگان کنگره آمریکا، که در ادبیات سیاسی واشینگتن به «بازهای کنگره» شناخته میشوند، نیز از گزینه نظامی حمایت میکنند. این طیف، بهویژه در میان برخی جمهوریخواهان، بر این باورند که فشار نظامی میتواند تهران را به پذیرش شروط سختگیرانهتر وادار کند. در مقابل این فشارهای سیاسی، فرماندهان نظامی آمریکا نسبت به پیچیدگیهای هرگونه اقدام نظامی علیه ایران هشدار دادهاند. به گفته آنان، اجرای یک عملیات سریع و محدود ممکن است با دشواریهای جدی همراه شود و خطر گسترش درگیری و آسیب به منافع آمریکا در منطقه را افزایش دهد. این ارزیابیها در شرایطی مطرح میشود که افکار عمومی آمریکا نسبت به ورود به جنگهای خارجی حساستر شده است و تجربه جنگهای طولانی در افغانستان و عراق همچنان بر محاسبات سیاسی واشینگتن سایه انداخته است.
کارشناسان بر این باورند که در صورت شکست مذاکرات، گزینههای نظامی محتملتر شامل حملات محدود به اهداف مشخص نظامی یا هستهای، اجرای عملیات دقیق علیه زیرساختهای خاص، یا اقدامات بازدارنده با هدف افزایش فشار بدون ورود به جنگ گسترده خواهد بود. در مقابل، سناریوی تهاجم زمینی گسترده، بهدلیل هزینههای سنگین و پیچیدگیهای عملیاتی، در شرایط کنونی گزینهای دور از دسترس ارزیابی میشود. احمد یاسین، پژوهشگر مسائل آمریکا، در این زمینه تأکید میکند که کنگره به صحنه اصلی این رقابت سیاسی تبدیل شده است؛ عرصهای که در آن، بخشی از سیاستمداران دستیابی به توافق را یک موفقیت مهم برای ترامپ تلقی میکنند، در حالی که گروهی دیگر بر ضرورت افزایش فشار تأکید دارند. در این میان، ترامپ با یک معادله پیچیده مواجه است: عقبنشینی کامل میتواند بهعنوان نشانه ضعف تعبیر شود، اما ورود به یک درگیری نظامی نیز با ریسکهای سیاسی و نظامی قابلتوجه همراه خواهد بود.
دکترین ثابت تلآویو علیه تهران
راهبرد «مهار همهجانبه» فراتر از تغییر دولتها در واشینگتن
برآوردهای امنیتی منتشرشده در محافل پژوهشی اسرائیل نشان میدهد که سیاست تلآویو در قبال ایران، صرفاً تابع تغییر دولتها در ایالات متحده نیست، بلکه بر پایه یک دکترین راهبردی ریشهدار استوار شده است؛ دکترینی که امنیت و بقای اسرائیل را به ماهیت و ساختار نظام سیاسی در تهران پیوند میدهد. این رویکرد، مبنای اتخاذ سیاستی قاطع در قبال مذاکرات با ایران قرار گرفته و بر اصل «یا همه چیز یا هیچ چیز» تأکید دارد. در چارچوب این دکترین، هدف اعلامی اسرائیل مهار کامل توانمندیهای راهبردی ایران بهویژه در حوزههای هستهای و موشکی تعریف شده است. تحلیلهای منتشرشده نشان میدهد که تلآویو از طرح شروطی حمایت میکند که پذیرش آنها از سوی تهران بسیار دشوار ارزیابی میشود؛ وضعیتی که میتواند مسیر را برای سناریوهای جایگزین از جمله گزینه نظامی باز نگه دارد. بر اساس گزارش روزنامه «معاریو»، راهبرد اسرائیل بر کاهش تدریجی توان راهبردی ایران متمرکز شده است؛ راهبردی که طیفی از ابزارهای نظامی، اطلاعاتی و سیاسی را در بر میگیرد و هدف آن کاهش سطح تهدیدات پیش از رسیدن به مرحله تقابل مستقیم عنوان شده است. در همین چارچوب، روزنامه «تایمز آو اسرائیل» این رویکرد را به «عمل جراحی دقیق» تشبیه کرده است؛ مفهومی که به اجرای اقدامات هدفمند برای کاهش تهدید، بدون ورود به یک جنگ فراگیر اشاره دارد. همزمان، گزارشهای منتشرشده در روزنامه «یدیعوت آحرونوت» نشان میدهد که برخی محافل امنیتی اسرائیل در حال بررسی ابزارهایی برای افزایش فشار غیرمستقیم بر ایران هستند. این ابزارها شامل فشار اقتصادی، عملیات سایبری و اقدامات اطلاعاتی است. این تحلیلها همچنین به نقش نهادهای اقتصادی و امنیتی در ساختار داخلی ایران اشاره کرده و تأکید دارند که هرگونه تغییر در این ساختارها میتواند پیامدهای راهبردی قابلتوجهی به همراه داشته باشد. مطالعات منتشرشده در مراکز پژوهشی اسرائیل نشان میدهد که راهبرد تلآویو بر چهار محور اصلی استوار شده است:
الف - مهار نفوذ منطقهای ایران و کاهش توان عملیاتی متحدان آن
ب - تقویت بازدارندگی اسرائیل و ارتقای ظرفیتهای دفاعی و تهاجمی
ج - افزایش فشار اقتصادی و سیاسی با همکاری متحدان بینالمللی
د - توسعه ابزارهای اطلاعاتی و سایبری با هدف مدیریت و مهار تهدیدات
این راهبرد، با هدف تغییر موازنه قدرت در سطح منطقهای و محدودسازی ظرفیتهای راهبردی ایران طراحی شده و نشان میدهد که سیاست اسرائیل در قبال تهران، بخشی از یک چارچوب راهبردی بلندمدت است؛ چارچوبی که مستقل از تحولات کوتاهمدت سیاسی در واشینگتن دنبال میشود.
آیا دیپلماسی هنوز میتواند ایران و آمریکا را از لبهٔ تقابل دور کند؟
توافق هستهای ۲۰۱۵ که زمانی نماد گشایش تاریخی میان ایران و غرب بود، امروز بیش از هر چیز به فرصتی از دسترفته شباهت دارد. بنبست دیپلماتیک، بیاعتمادی متقابل، بازی فرسایندهٔ تحریم و غنیسازی، و تفسیرهای متضاد از «روح توافق» مانع هرگونه پیشرفت شدهاند. در این میان، چرخش آرام کشورهای عربی و هراس مشترک از جنگ، تنها عامل مهارکنندهٔ تنش است؛ هرچند فشارهای سیاسی، تهدید نظامی و رقابتهای منطقهای همچنان مسیر تقابل را زنده نگه داشتهاند.
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، امضای توافق هستهای در سال ۲۰۱۵، نقطهٔ اوج و لحظهای کمسابقه در روابط ایران و قدرتهای غربی بود؛ رابطهای که از زمان پیروزی انقلاب اسلامی، نزدیک به پنج دهه، در چارچوب خصومت متقابل تعریف شده بود. این توافق، در نگاه بسیاری، نوید گشایشی تاریخی را میداد و امید به خروج تدریجی این مناسبات از چرخهٔ تقابل را زنده میکرد. بااینحال، این دورهٔ خوشبینی چندان دوام نیاورد؛ نه فضای سیاسی امکان تثبیت یافت و نه خود توافق توانست انتظارات سنگینی را که بر دوش آن گذاشته شده بود، برآورده سازد.
زمان بهمثابه سلاح؛ بازی دوگانه تحریم و غنیسازی
امروز، چه در رایزنیهای مسقط در سال ۲۰۲۶ و چه در مذاکرات پیشین وین در سال ۲۰۲۰، یافتن نشانهای ملموس از پیشرفت به کاری دشوار بدل شده است. صحنهٔ دیپلماسی بیش از آنکه یادآور حرکت رو به جلو باشد، تصویری از نوعی ایستایی فرساینده را بازتولید میکند. در حالی که طرفهای غربی بر این محاسبه تکیه کردهاند که با تشدید و گسترش سازوکارهای تحریمی میتوانند زمان را به زیان نظام ایران مدیریت کنند، تهران نیز متهم است از همین فاصلهٔ زمانی برای پیشبرد برنامهٔ هستهای خود بهره میگیرد.
در این مسیر طولانی و پرتنش، هر طرف، دیگری را مسئول بنبست کنونی میداند. از نگاه تهران، ایران به تعهدات خود پایبند مانده و این غرب است که با عمل نکردن به وعدههایش دربارهٔ عادیسازی روابط و کمک به بازگشت اقتصاد ایران به مسیر بهبود، توافق را از درون تهی کرده است. در سوی مقابل، دولتهای غربی، بهویژه ایالات متحده، استدلال میکنند که ایران به «روح توافق» وفادار نمانده است؛ روحی که از منظر آنها، مستلزم تغییر رفتار منطقهای و توقف حمایت از نیروهای مقاومت در منطقه بوده است.
حاصل این روایتهای متقابل، توافقی است که زمانی نماد امید تلقی میشد، اما اکنون بیش از هر چیز به یادآور فرصتی از دسترفته شباهت دارد؛ توافقی که نه توانست به دشمنی دیرینه پایان دهد و نه مانع از آن شد که روابط بار دیگر به نقطهٔ تنش، بیاعتمادی و تقابل بازگردد.
اجماع نانوشته علیه جنگ؛ ترمز اضطراری خاورمیانه
با وجود آنکه شکافهای میان ایران و بسیاری از پایتختهای عربی هنوز بهطور کامل ترمیم نشده است، یک درک مشترک و نانوشته بهتدریج در حال شکلگیری است: لغزش اوضاع بهسوی جنگ و بیثباتی، هیچ برندهای نخواهد داشت. همین اجماع حداقلی، امروز به یکی از معدود عوامل مهارکنندهٔ تنش در منطقه تبدیل شده و نقش نوعی ترمز اضطراری را در معادلات پرتنش خاورمیانه ایفا میکند.
گره اصلی اما در جای دیگری قرار دارد. ایرانیان اساساً به مفهومی به نام «روح توافق» باور ندارند، هرچند عنوان رسمی آن، یعنی برنامه جامع اقدام مشترک، چنین برداشتی را القا میکند. از نگاه تهران، توافق هستهای یک معاملهای فنی، محدود و دقیق بوده است و نباید به ابزاری برای مداخله در سیاست داخلی یا جهتدهی به رفتار خارجی ایران تبدیل شود. این خط قرمز، در تمام سالهای پس از توافق، با حساسیت و دقت حفظ شده است.
در این چارچوب، بازخوانی مذاکرات وین اهمیت ویژهای مییابد. در بیش از هفت دور گفتوگو، دیپلماتهای اروپایی تلاش کردند میان واشنگتن و تهران نقش واسطهای فعال ایفا کنند و بنبستی را بشکنند که پس از خروج دونالد ترامپ از توافق در سال ۲۰۱۸ شکل گرفت. این مذاکرات، که با امیدهای فراوان همراه بود، در پی آن بود ایران را به پذیرش توافقی تازه و فراگیر سوق دهد؛ توافقی که فراتر از چارچوب اولیهٔ برجام تعریف میشد.
از منظر مذاکرهکنندگان اروپایی، خروج آمریکا و قطع کانالهای ارتباطی با تهران تصمیمی پرهزینه بود؛ تصمیمی که به ایران امکان داد سیاست «ابهام هستهای» را در پیش بگیرد؛ سیاستی که نه میزان پیشرفت برنامهٔ هستهای را بهطور کامل شفاف میکند و نه فاصله تا نقطهٔ خطر را بهروشنی نشان میدهد. پیامد این وضعیت، افزایش سطح نگرانی و بیاعتمادی در سطوح منطقهای و بینالمللی بوده است.
در تهران، اما احساس غالب روایت دیگری را بازتاب میدهد: این باور ریشهدار که غرب چه ایالات متحده و چه اروپا شریک قابل اتکایی نیست و هیچ تضمین محکمی برای پایبندی آنها به هیچ توافقی وجود ندارد. همین بیاعتمادی عمیق، امروز به یکی از موانع اصلی هر تلاش دیپلماتیک تازه تبدیل شده و چشمانداز احیای توافق هستهای را همچنان در هالهای از تردید و ابهام نگه داشته است.
این احساس عمیق سرخوردگی، بیش از هر چیز از پیامدهای عقبنشینی غرب از تعهداتش در داخل ایران تغذیه میشود. در شرایطی که حاکمیت، شهروندان را به آیندهای مرفه نوید میداد و از آزادسازی میلیاردها دلار دارایی مسدودشده سخن میگفت، تصمیمگیران در ایالات متحده همزمان هشدار میدادند که آزادسازی این منابع، فرآیندی ساده و بیهزینه نخواهد بود؛ چرا که هیچ تضمینی وجود ندارد این پولها در مسیری هزینه نشوند که امنیت و ثبات منطقهای را به مخاطره اندازد. همزیستی این دو روایت متناقض، شکافی عمیق در اعتماد عمومی بر جای گذاشت؛ شکافی که پیامدهای آن بهتدریج در فضای سیاسی و اجتماعی ایران نمایان شد. با امضای توافق، بسیاری از وعدههای باراک اوباما بهسرعت رنگ باخت و رؤیای گشودن فصلی تازه در روابط تهران و واشنگتن، آرامآرام از افق سیاست ناپدید شد. چنین مینمود که رئیسجمهور وقت آمریکا، بیش از هر چیز، در پی آن بود که خودِ امضای توافق را بهعنوان یک دستاورد تاریخی در کارنامهٔ سیاسیاش ثبت کند. این انگیزه، در پاسخهای او پیش از نهاییشدن توافق بهروشنی قابل مشاهده بود؛ جایی که در برابر پرسشها درباره آینده روابط دو کشور و امکان تحقق امنیتی پایدار در منطقه، به ارائهٔ پاسخهایی کلی، محتاطانه و مبهم بسنده میکرد.
اوباما در اوج فضای جشن و خوشبینی، عملاً چیزی فراتر از جملاتی آکنده از امید در اختیار نداشت: امید به آنکه ایران به شریکی در اقتصاد جهانی، بازیگری مسئول در سیاست منطقهای و حتی همکار بالقوهای در مبارزه با تروریسم تبدیل شود. با این حال، او هرگز بهصراحت توضیح نداد چرا توافقی را امضا کرده است که در افق یک یا دو دههای، مانع قطعی دستیابی ایران به سلاح هستهای نمیشود. همین ابهام بنیادین، از همان آغاز، سایهای سنگین بر توافق انداخت و بذر تردیدی را کاشت که بعدها به یکی از عوامل اصلی فرسایش آن تبدیل شد.
از «توافق بد» تا بیاعتمادی مزمن
در آن مقطع، گفتمان مسلط با جملههایی از این دست توجیه میشد که «یک توافق بد، بهتر از نبود توافق است»؛ منطقی که شاید در کوتاهمدت کارکردی سیاسی داشت، اما در عمل نهتنها نتوانست تردیدها را فروبنشاند، بلکه امروز بیش از هر زمان دیگری بهعنوان یکی از ریشههای بیاعتمادی متقابل خودنمایی میکند. این استدلال، بهجای ترمیم شکافها، بهتدریج به بخشی از مسئله تبدیل شد و زمینهٔ فرسایش اعتماد را فراهم آورد.
این فضای ممتدِ عدم قطعیت، با روی کار آمدن دونالد ترامپ و سپس جو بایدن، آرامآرام به رکودی مزمن تبدیل شد. برخلاف انتظاراتی که از بازگشت بایدن و احیای پرانرژیتر دیپلماسی با ایران شکل گرفته بود، بنبست در دورهٔ او نیز تداوم یافت. این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که ترامپ بار دیگر به صحنه بازگشت و با همان زبان آشنای آمیخته به تهدید، فشار و اشارات صریح به گزینهٔ نظامی، پروندهٔ ایران را به سطح تازهای از تنش سوق داد.
با وجود آرایش نظامی بیسابقه در خلیج فارس، ترامپ بهخوبی آگاه است که رویارویی تمامعیار با ایران نه ساده است و نه قابل پیشبینی. سناریوهایی که این روزها در محافل سیاسی و رسانهای زمزمه میشوند از جمله گزینههایی افراطی مانند ترور رهبر ایران ــ بیش از آنکه تضمینکنندهٔ پیروزی باشند، میتوانند پیامدهایی معکوس، پرهزینه و کنترلناپذیر به همراه داشته باشند. آنچه در کاراکاس با کمترین هزینه ممکن شد، بهسختی قابل تکرار در تهران است؛ مقایسهای که خود، محدودیتهای جدی این رویکرد و فاصلهٔ میان خیال و واقعیت را عیان میکند.
چرخش خاموش جهان عرب؛ از هراسِ توافق تا ترسِ جنگ
اما شاید مهمترین متغیرِ دگرگونشده در این معادله، موضع کشورهای عربی منطقه باشد. حدود یک دهه پیش، بسیاری از پایتختهای عربی با آنچه «نزدیکی ایران و آمریکا» خوانده میشد، آشکارا مخالفت میکردند و بر این باور بودند که توافق هستهای و پیامدهای آن، توازن منطقهای را به زیان آنان برهم میزند؛ بهویژه کشورهایی که خود را در تیررس تهدیدهای ایران میدیدند و از تقویت موقعیت تهران نگران بودند.
امروز، اما این نگاه بهطور محسوسی دستخوش تغییر شده است. هرچند اختلافها میان ایران و بسیاری از کشورهای عربی همچنان پابرجاست، نوعی اجماع نانوشته و عملگرایانه شکل گرفته است: لغزش اوضاع بهسوی جنگی فراگیر و آشوبزا، هیچ برندهای نخواهد داشت. همین درک مشترک است که به اظهارات اخیر دونالد ترامپ معنا میبخشد؛ جایی که او اذعان کرد متحدان منطقهایاش وی را قانع کردهاند از گزینهٔ حملهٔ نظامی به ایران عقبنشینی کند. به بیان دیگر، منطقهای که روزگاری از توافق هستهای هراس داشت، امروز بیش از هر زمان دیگری از جنگ واهمه دارد. در شش سالی که از مذاکرات وین گذشته است، آبهای زیادی از زیر پل عبور کرده و عرصههای مانور برای ایران، در سایهٔ فشارهای فزایندهٔ اقتصادی، بهمراتب تنگتر شده است. بااینحال، این تنگنا تنها متوجه تهران نیست. ترامپ نیز خود را در موقعیتی دشوار میبیند؛ رئیسجمهوری که در جستوجوی هرگونه دستاورد و گشایش سیاسی است، اما همزمان زیر فشار بیوقفهٔ متحد نزدیکش یعنی بنیامین نتانیاهو قرار دارد؛ فشاری که او را بهسوی رویارویی مستقیم سوق میدهد تا آنچه تهدید ایرانی برای موجودیت اسرائیل میداند، پایان یابد.
در حالی که برخی ناظران، بهدلیل پیامدهای سنگین و غیرقابلکنترل، وقوع جنگ را بعید میدانند، دیدگاههای دیگری بر این باورند که رویارویی در مسیر اجتنابناپذیر قرار گرفته است. استدلال این گروه آن است که هیچیک از دو طرف نمیخواهد در برابر حامیان داخلی و منطقهای خود، بهعنوان بازیگری که از تشدید تنش هراس داشته و عقبنشینی کرده است، ظاهر شود.